خرید بک لینک
صبح با صدای باران از خواب بیدار شدم. در تخت ماندم و به باران گوش دادم. خیالپردازی کردم. همیشه پر از خیال بودهام. کلاس سوم دبستان که بودم، با خودم میگفتم کلاس چهارمی که بشوم، خیالها میروند. میترسیدم از رفتنشان. از اینکه آنقدر بزرگ شوم که دیگر هیچ خیالی را جدی نگیرم.کلاس چهارمی شدم و خیالها ماندند، پنجمی شدم و ماندند، دانشگاه رفتم و ماندند. سر کار رفتم و ماندند.خوشحالم که ماندهاند. که هر وقت این جهان با من کاری ندارد، به آن جهان میروم و کمی میمانم.صبح باران میبارید. بارانی تند. دوست داشتم پیاده بروم. مثل جمعه که باران میبارید و پیاده و چتربهدست رفتم و امتحان دادم. امروز پیاده نرفتم. با اسنپ رفتم و از پشتِ شیشه به ابرها و کلاغها نگاه کردم.زنگ اول که تمام شد با بچهها به سینما رفتیم. پیاده رفتیم. هوای سردِ خوبی بود. ساندویچ پنیر و گردویم را خوردم. چشمهایم را بستم و به یاد آوردم آن روزی را که دوست داشتم روزی در این نقطه ایستاده باشم.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 8:31

«پلهای مدیسون کانتی»* را دیدم و گریستم. بسیار گریستم.تردیدهای زن را میشناختم. غمها و شادیهایش را، خواستنها و نخواستنهایش را، اشکها و لبخندهایش را، بودن و نبودنش را. و رفتنش را. و رفتنش را. و رفتنش را.به فیلمهایی که دوست دارم، فکر میکنم. در این میان با زنانِ دو فیلم آشناترم. «بلانش» در «اتوبوسی به نام هوس» و «فرانچسکا» در «پلهای مدیسون کانتی».* ساختۀ کلینت ایستوود، 1995.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 8:31

هوای سرد و برفی، کلاسها را مجازی کرد. این هفته فقط یک روز به مدرسه رفتم و یک روز به کتابخانه خواهم رفت. قرار است با همکاران کتابخانه همسفر شوم. سفری کوتاه و نزدیک. شاید دو شب با هم باشیم. نمیدانم.موهایم را رنگ کردهام. خوشحالم که موهایم را کوتاه کردهام. این زیباترین مو برای من است. گوشواره و گردنبندی گذاشتهام کنار که آنجا به گوش و گردن آویزم. لباسهایم را آماده نکردهام و هنوز نمیدانم چه خواهم پوشید.دو «کاروان» گذاشتهام کنار که آنجا بخوانم. یکی دربارۀ بورخس و دیگری دربارۀ آن تایلر. دوست داشتم «بخارا» را میبردم، اما «بخارا» بزرگ و سنگین است.با خواهرم حرف میزدیم. دربارۀ یک طعم گفت. من آن طعم را در شبی اردیبهشتی چشیده بودم. و یادها مسلسلوار آمدند.بروم. بروم و لباسهایم را در کیفی بزرگ بگذارم و به فردا فکر کنم.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 8:31

صفحه بندی